|
فکر کن مثل این بچه مثبتا تو یه صبح دل انگیز زمستانی از خواب بیدار شدی به مامان بابا سلام کردی صبحونه خوردی . مسواکتم زدی کولتم جمع کردی و در حالی که به نوای دل انگیز کلاغ های بازنشسته و سایر پرندگان گوش جان سپرده ای از خونه میای بیرون یه یا علی میگی شاید عشق آغاز شد . بعد دستاتو میکشی که هر کی از دور میبینتت فکر میکنه قراره نقش عیسی بن مریم رو بازی کنی و بعدش سرتو میگیری بالا و یه نفس عمیق که این ریه ها جلا پیدا کنن که ...
یه راننده زحمت کشی که پشت کامیون شهردادی نشسته همون موقع اگزوز ماشینشو در محاذات بینی شما قرار میده و هی در جا گاز میده هی گاز میده هی گاز میده هی . . . ...یادم رفت ازش بپرسم به روح اعتقاد داره یا نه . ![]() نوع مطلب : طنز نوشته های من، برچسب ها : وب نوشته های یك جراح وبلاگ دکتر حمید احمدی درباره وبلاگ مطالب اخیر موضوعات آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه پیوندها نویسندگان آمار وبلاگ |
||||